از روزی که دفاع کردم پر از احساسات متضاد شدم. گاهی احساس آزادی میکنم. میشینم توی کتابخونه و با فراغ بال به ترجمهام میپردازم و حتی اگه وسطشم یه چرت بزنم اصلاً دچار عذاب وجدان نمیشم و حتی به لولی اساماس میزنم که
"I’m enjoying translation after a short nap in the library and feeling the sensation of after-defence freedom”.
گاهیم که به روز دفاع و قیافه ابلهانه استادا که مثل گاو آدمو نگاه میکنن و گاهی سر دفاع چرتشون میگیره فکر میکنم و به این که چقدر احمقانه حاصل زحمت دوسالهی آدم رو بر اساس احساس گهی اون روزشون و سر کلکل با استادای دیگه که میخوان کم نیارن و این که از چشم و ابروت خوششون بیاد یا نه و ... ارزشگذاری میکنن، اعصابم به هم میریزه و بعدش با این نتیجه میرسم من اگه نتونم واسه دکترا پذیرش بگیرم اصلا قدرت موندن رو ندارم
احمقانش اینه که واسه این که از این احمقا به قول بروبچ شریف "رکام" بگیرم، هیچ اعتراضی نباید بکنم. وقتی استاد راهنمام سر جلسه دفاعم وقتي که باید هوای منو داشته باشه، خودشو میزنه به کوچه علی چپ، من باید به روی خودم نیارم و توی کسری از ثانیه تمام مواردی رو که ممکنه بهش احتیاج پیدا کنم، توی ذهن مغشوش از این همه رفتارهای پیش بینی نشده، مرور کنم.
در آخر به این نتیجه میرسم که "بیخیال! گور باباشون! آقا زحمت کشیدی؟ دستت هم درد نکنه، حالا بیا ببینم میتونی یه مقاله به درد چاپ بخور ازش در بیاری؟ میگی میخوای دکترا بخونی؟ خیلی خوب بشین مقالت رو در بیار و مثل یه مهندس جنتل با استادا مکاتبه کن، و اگه فکر میکنی کارت درسته، نظرشون رو جلب کن و خلاصه فکرتو به جای این که هی با خودت بگی "این عادلانه نیست" روی پذیرش متمرکز کن، که اگه نه، فردا...
نمیخوام بهش فکر کنم