Tuesday, January 31, 2006

دوقلوهای آشویتس


یک روز برادر دوقلوي من را براي عمل بردند ، دکتر منگله از همان روز اول به او علاقه بيشتري نشان مي داد ، دليلش را هيچوقت نفهميدم ، شايد براي اين که او کمي قبل از من به دنيا آمده بود. آن روز روي ستون فقرات برادرم آزمايشي کردند که او را فلج کرد ... بعدا بارها و بارها او را عمل کردند. يک بار تمام اعضاي جنسي برادرم را از بدنش خارج کردند و دست آخر براي هميشه او را بردند . من در آشويتس پدرم ، مادرم ، دو برادر بزرگم و همه خانواده ام را از دست دادم ، تيبي برادر دوقلوي من آخرين آنها بود

موشه اوفر، چه جور آدمی باید باشه که این داستان‌های مدهش رو از خودش ببافه؟

Saturday, January 28, 2006

سینما

یک بوس کوچولو: فحشنامه‌ای به روشن‌فکر‌هایی که «شرق» رو فراموش کردن و هواخواه حقوق حیوانات شدن - یک بوس کوچولو یا یک طعنه بزرگ؟ - صحنه شعاری مشایخی کنار آرامگاه کوروش کبیر با اشاره‌های مستقیمش - توصیف شخصیت‌ها در غالب مکالمه‌های مستقیم و ... - به هر حال اگر بخوای همه‌ی عقده‌های زندگیتو توی یک اثر «هنری» بریزی ملغمه‌ی بهتری ازش در نمیاد
...
بید مجنون: حماقت و سادگی «آقا کمال» با اون لحجه‌ی ترکی بی معنیش: نشانه‌ی معنویت و ایستادگی و ...! - صحنه‌ای که صدای «آقا کمال» از توی دست‌خط عهد نامه‌ی مسخره می‌اومد و ... – به هر حال اگه بخوای ارزش‌های کودکانه رو تو قالب آدمای بالغ بریزی بهتر از این در نمیاد، اگه میگی آدم بالغ تازه بینا شده با 8 سالگیش فرقی نمی‌کنه می‌گم پس حق نداری آخر فیلم محکومش کنی به این که حق نداشت گول گربه‌نره و روباه مکار رو بخوره
...
حکم: صحنه‌های مهمونی! بووع...! بوگند پا ازش بلند بود؛ راحت می‌شد حذفش کرد - دیالوگ‌های لاله‌زاری – سردرگمی کارگردان در بیان ارزش‌های عجیب غریبش که خودشم احتمالاً درک درستی ازشون نداره – حداقل اما شعاری و سیاه سفید نبود
...
خیلی دور خیلی نزدیک: دیالوگ های مستقیم برای معرفی شخصیت «دکتر عالم» بین اونو همسرش - دیالوگ‌های مصنوعی تلفنی – و در نهایت دست میکل‌آنژی «سامان» نشانه از عروج بوگندوی «دکتر عالم»
...
ماهی‌ها هم عاشق می‌شوند: راستش بهم چسبید؛ مخصوصاً رستوران شاندرمن بعد از سینما اونم با لولی شکموی خوش‌خوراک

هنر

دیدی که من از هنر دارم: اثر هنری به زیرکانه‌ترین شکل ممکن، مقصود خودش رو غیر مستقیم به بيننده، یا شنونده، یا خواننده... می‌رسونه - محوترین شکل ممکن – بدون هیچ نقطه اضافی – نهایت تخلیص – نهایت سادگی
در غیر این صورت، هنر به ورطه‌ی ابتذال می‌افته. متهم به سبکی می‌شه. می‌شه فیلم هندی، میشه یه بوس کوچولو! در این صورت نتیجه عکس می‌ده. کسی به اصل موضوع توجه نمی‌کنه. آخرش حس می‌کنی سبک شدی

اگه بشه این دید رو به زندگی تعمیم داد جالب نمی‌شه؟

Friday, January 27, 2006

ویکی

:این بار از این واسه ذخیره فایلا استفاده کردم و مثل این که موفق شدم
http://www.seedwiki.com

Thursday, January 26, 2006

یه روز مه آلود دوست داشتنی

روز نسبتاً خوبی بود. صبح نمایشنامه‌ی "ماهیار معمار" رو خوندم. مثل بقیه‌ی کارهای رضا قاسمی فوق‌العاده بود. سال 64 نوشته شده و سال 65 اجرا شده که به علت مشکلات اون زمان بیشتر از 32 شب دووم نیاورده. واقعاً جا داره که دوباره روی صحنه ببرنش؛ حتی توی این فضایی که آقایون دارن مقدمات ظهور رو فراهم می‌کنن، فکر نکنم بش مجوز ندن
امروز هوای تهران واقعا محشر بود. یک بارش آرامش بخش که باعث می‌شد همه‌ی نگرانی هات رو فراموش کنی، و بعدش هم یک مه رویایی که درون‌گراها رو از سوراخاشون بیرون می‌کشید. لذت قدم زدن با پوتین، تو جاهایی که آب جمع شده بود رو از دست ندادم. رفتیم گل فروشی واسه گیاه جدیدی که توی آب گذاشته بودم تا ریشه بده، یه گلدون خریدیم. دوست دارم گیاه پرورش بدم. احساس خیلی خوبی بهم می‌ده. اشکال کارم اینه که اسم گیاهام رو نمی‌دونم
تصمیم گرفتم روی وبلاگم از موزیک زمینه استفاده کنم. از قطعه‌ی "بلک کافی" از "پگی لی" تکه‌ای رو که می‌خواستم بریدم و واسه اين که موقع بارشدن خيلي لفت نده، حجمش رو کم کردم. فایل نهایی رو گذاشتم توی "یاهو بریفکیس" اما لولی نتوتسته بود بشنوه. گویا بریفکیس رو فقط خودم بهش دسترسی دارم بنابراین باید جای فایل رو تغییر بدم. هنوز نمی‌دونم دیگه کجا میشه گذاشتش
دارم یه سری آهنگای "جَز" که مدت‌ها بود گوش نداده بودم، گوش می‌دم

Tuesday, January 24, 2006

جنگ

تصویر هواپیماهایی که دیوانه‌وار دور هدفشون، که اتفاقاً آپارتمان‌های محل زندگی من بودن، می‌چرخیدن و بعد از این که وحشت رو به اوج می‌رسوندن قربانی بدبخت رو معرفی می‌کردن، من رو به وحشت می‌اندازه. صداهای هشدار دهنده‌ی زمینه ، که اون قدر واضح و بلند بود که انگار وحی بود از آسمون‌ها، هنوز توی گوشم نجوا می‌کنه. من به تعبیر خواب اعتقادی ندارم، اما تصور این که جنگی رخ بده و ... اصلاً تابش رو ندارم! حداقل دیدن این صحنه‌ها در رویا یک چیز رو به من فهموند: "چقدر من از جنگ متنفرم!". حتی دوست ندارم این رویا ها برام تکرار بشن! این روزها اما این کلمه رو زیاد می‌شنوم. نمی‌دونم کسی تو این مملکت هست که درک درستی از موقعیت داشته باشه؟ کسی نگران نیست؟ اصلاً خطری هست، یا اینا فقط حرف‌های توخالیه که واسه ترسوندن امثال من زده می‌شه؟ این شمارش معکوس که می‌گن آغاز شده حقیقت داره؟ شاید یه نفر باشه که حداقل من ترسوی خنگ رو مجاب کنه که ترسم بی‌جاست! کسی هست؟ من از جنگ متنفرم

Sunday, January 22, 2006

احساسات بعد از دفاع

از روزی که دفاع کردم پر از احساسات متضاد شدم. گاهی احساس آزادی می‌کنم. می‌شینم توی کتابخونه و با فراغ بال به ترجمه‌ام می‌پردازم و حتی اگه وسطشم یه چرت بزنم اصلاً دچار عذاب وجدان نمی‌شم و حتی به لولی اس‌ام‌اس می‌زنم که

"I’m enjoying translation after a short nap in the library and feeling the sensation of after-defence freedom”.

گاهیم که به روز دفاع و قیافه ابلهانه استادا که مثل گاو آدمو نگاه میکنن و گاهی سر دفاع چرتشون می‌گیره فکر می‌کنم و به این که چقدر احمقانه حاصل زحمت دوساله‌ی آدم رو بر اساس احساس گهی اون روزشون و سر کل‌کل با استادای دیگه که می‌خوان کم نیارن و این که از چشم و ابروت خوششون بیاد یا نه و ... ارزش‌گذاری می‌کنن، اعصابم به هم می‌ریزه و بعدش با این نتیجه می‌رسم من اگه نتونم واسه دکترا پذیرش بگیرم اصلا قدرت موندن رو ندارم
احمقانش اینه که واسه این که از این احمقا به قول بروبچ شریف "رکام" بگیرم، هیچ اعتراضی نباید بکنم. وقتی استاد راهنمام سر جلسه دفاعم وقتي که باید هوای منو داشته باشه، خودشو میزنه به کوچه علی چپ، من باید به روی خودم نیارم و توی کسری از ثانیه تمام مواردی رو که ممکنه بهش احتیاج پیدا کنم، توی ذهن مغشوش از این همه رفتارهای پیش بینی نشده، مرور کنم.
در آخر به این نتیجه می‌رسم که "بی‌خیال! گور باباشون! آقا زحمت کشیدی؟ دستت هم درد نکنه، حالا بیا ببینم می‌تونی یه مقاله به درد چاپ بخور ازش در بیاری؟ میگی میخوای دکترا بخونی؟ خیلی خوب بشین مقالت رو در بیار و مثل یه مهندس جنتل با استادا مکاتبه کن، و اگه فکر می‌کنی کارت درسته، نظرشون رو جلب کن و خلاصه فکرتو به جای این که هی با خودت بگی "این عادلانه نیست" روی پذیرش متمرکز کن، که اگه نه، فردا...
نمی‌خوام بهش فکر کنم

Thursday, January 12, 2006

Am I dreaming?

خبرهای روزآنلاین انگاری از وسط منطقه‌ی جنگی یا انقلاب زده مخابره می‌شه! اینقدر خبرهای حیرت‌انگیز توش می‌بینی که باورت نمی‌شه همشون از یک کشور باشن! فکر می‌کنم اینا باید نشانه یک تحول بزرگ باشه. نمی‌دونم آیا ظرفیت پذیرشش هم وجود داره

حرفی که بین بچه‌های دانشگاه خیلی مد شده اینه که "باید تا اوضاع قارامیش ‌تر نشده در رفت!". کافیه آخرای این ماه میلادی یه سری به اداره‌های پست دی. اچ. ال. یا تی. ان. تی. بزنی، اون وقت دانشجوهایی رو می بینی که بسته های مدارکشون دستشونه که قبل از ددلاین فلان دانشگاه بفرستن به امریکا، کانادا یا هر خراب شده‌ای که احتمال می‌دن بشه بش پناه برد و تو یه محیط آروم به تحصیل ادامه داد. حس پرنده های مهاجر بهم القا میشه، آسمون سرخ زمستونی
من که فردا دفاعمه و احتیاج به آرامش دارم، از همه‌ی اینا فرار کردم و به یه لیوان چای داغ روبروی پنجره‌ی برفی همراه با موزیک ملایم پناه بردم

It's winter-fall

Thursday, January 05, 2006

سبکی

فکر کنم به خاطره اینه که نتیجه دو سال کارمو بالاخره تحویل دادم! احساس سبکبالی میکنم. وقتیم که آدم سبکبال میشه چی کار می کنه؟ یادش میافته یه زمانی، یه سال و یکی دو هفته پیش یه وبلاگ درست کرده بود. فکر کنم درست کردن این وبلاگم در اثر یه دوره سبکبالی بود. دوستای خوبی پیدا کرده بودم و کلا احساس رضایت از زندگی بهم دست داده بود. بعدش یهو خیلی سرم شلوغ شد. کار و درس و مخصوصا این پروژه که خیلی ازم انرژی برد. همیشه یه پاره بزرگ از ذهنم مسوولیت نگرانی از پروژم رو به عهده داشت. پاره های دیگه هم خیلی بی کار نبودن! خلاصه این که از خودم دور بودم. امروزم عین این خوره های روانی نشستم پای وبلاگ وتا اون جایی که سر در می آوردم سعی کردم شکل و شمایلش رو تغییر بدم و تا جای ممکن فارسیش کنم. مثلا می خواستم امروز صبح زود کوهم برم! دیگه داره صبح می شه و من باید بخوابم

New Year!

It was in december 2004 when I started Black Cofee! Now, it's more than a year! Awsome!
I got the faintest idea why sometimes I lose the track of time. I get sinked in everyday life and that's not so good...
I believe that year 2005 was one of the most impressive years I've lived! It passed so fast. I feel I've changed. I'm grown up . Generally, I'm satisfied with what I am now although I miss the boy I used to be...
Recently, a nice friend of mine said that she had read the Black Cofee once again and she missed it! she wanted me to contiue writing. Man, I took heart at it!
I'm back again and I try to write more frequently.