
یک روز برادر دوقلوي من را براي عمل بردند ، دکتر منگله از همان روز اول به او علاقه بيشتري نشان مي داد ، دليلش را هيچوقت نفهميدم ، شايد براي اين که او کمي قبل از من به دنيا آمده بود. آن روز روي ستون فقرات برادرم آزمايشي کردند که او را فلج کرد ... بعدا بارها و بارها او را عمل کردند. يک بار تمام اعضاي جنسي برادرم را از بدنش خارج کردند و دست آخر براي هميشه او را بردند . من در آشويتس پدرم ، مادرم ، دو برادر بزرگم و همه خانواده ام را از دست دادم ، تيبي برادر دوقلوي من آخرين آنها بود
…
موشه اوفر، چه جور آدمی باید باشه که این داستانهای مدهش رو از خودش ببافه؟



1 comments:
من در مورد اردوگاه يه چيزايي خونده بودم اما در مورد اين قضيه هيچي نميدونستم... با تمام اين حرفا به نظر من هنوز هم هولوكاست افسانهاي بيش نيست.
Post a Comment