Tuesday, June 21, 2005

!میخوام زندگی کنم

میخوام نفس بکشم. آسمون رو با ستاره هاش نگاه کنم و وجودشون رو درک کنم. خاک رو لمس کنم. با گیاه ها دوست بشم. وابستگی وجودم رو به تک تک موجودات احساس کنم.
میخوام سبکبال قدم بزنم. بدونم کی هستم، کجا هستم و چه میکنم. مردم رو بشناسم، باهاشون حرف بزنم، وجودشون رو احساس کنم. لحظه ای رو که با آدما میگذرونم رو بفهمم.
میخوام صدای ساز ویولونیست تنها دیوونم کنه. وجودمو به لرزه در بیاره. اشک رو از دیده هام جاری کنه.
میخوام پرده ها رو از جلوی دیدگانم کنار بزنم. قالب های کهنه ذهنم رو دور بریزم. آزاد باشم. از ته دلم دوست بدارم. رها باشم. این پوست رو پاره کنم و بیرون بیام. متولد شم.
میخوام زندگی کنم