الان ساعت 10:47 ته و من تو شهر تاریخی یزدم. تا خرخره خوردم و دارم می ترکم، با این حال نمی تونم از این شیرینی خامه ای های با حال بگذرم. فقط از این می سوزم که به آتشکده نرسیدم. عوضش رفتم باغ... چی بود اسمش... آها مرسی آقای کافه چی، باغ دولت آباد. بعدشم رفتم میدون... ای بابا... بازم دست کافه چی درد نکنه، میدون امیر چقماق، رفتم اون بالا هاش. ساعت یک بعد نصف شب حرکتمه. حیف دیگه همه جا بستس
Subscribe to:
Post Comments (Atom)



2 comments:
بابك جون
اگه هر وقت وبلاگت رو به روز كردي پينگاش كني خيلي خوب مي شه... چون ملت مي فهمن كه نوشتهي جديدي اضافه كردي... لينكش توي صفحهِ من هست: به روز گشتگي وبلاگ مربوطه!
اگه جات بودم مي رفتم از اون - چي بود اسمش .... مرسي آقاي كافه چي - شيريني يزدي ها مي خوردم
- چي بود اسمت .... مرسي آقاي كافه چي - بابك جان !!
Post a Comment