اسفند همیشه برام عجیب بوده. پر از احساساتی می شم که درکشون نمی کنم. این بار اما با همیشه متقاوته! کاملا احساس گیجی می کنم، احساس می کنم سرعت زندگی بیشتر از سرعت تجزیه تحلیل کردن من شده! من عقب موندم. شاید گم شدم! دیگه زیاد نمی فهمم؛ حس هام مبهم ان. خاطراتم دورن. از همه چی به دورم. گم شدم! به آرامش فکری نیاز دارم. به این که تو تنهاییم بشینمو به چیزایی که داره دور و برم اتفاق می افته خوب فکر کنم. نمی دونم
Subscribe to:
Post Comments (Atom)



2 comments:
مانده تا سيني ما پر شود از صحبت سنبوسه و عيد
در هوايي كه نه افزايش يك ساقه طنيني دارد
و نه آواز پري مي رسد از روزن منظومه ي برف
تشنه ي زمزمه ام
مانده تا مرغ سرچينه ي هذياني اسفند صدا بردارد
پس چه بايد بكنم؟
من كه در لخت ترين موسم بي چلچله ي سال
تشنه ي زمزمه ام؟
این که می خوام چی کار بکنم رو اورکاییده بودم!!!
Post a Comment